درآمدی بر اضطراب

اضطراب‌، دلشوره‌، تشويش و نگراني‌، دلهره و دلواپسي‌، بي‌قراري‌، دل‌آشوب كلماتي هستند كه هر انساني خواه‌نا‌خواه تلخي آنها را چشيده، مي‌توان با اطمينان گفت كه امكان ندارد انساني در اين كرة زمين زيسته باشد و مزة دلشوره و اضطراب را نچشيده باشد. اضطراب هنگامي بيماري قلمداد مي‌شود كه دلشوره و دلواپسي ناشي از آن هيچ‌گونه منطقي نداشته و با شرايط زمان و مكان وابستگي نداشته باشد و نتيجه آن سازندگي و انطباق با محيط نبوده و حاصلي جز رنج و فرسايش نداشته باشد. بيشتر اضطراب‌ها دو بعد مجزا دارند. يكي علائم رواني و ديگري نشانه‌هاي جسمي (معاني، 1390).

همان‌طور كه بدن ذهن را تحت‌تأثير قرار مي‌دهد‌، ذهن نيز مي‌تواند بدن را
تحت‌تأثير قرار دهد. اگر شما دچار اضطراب هستيد و دائم بابت هرچيز نگرانيد و زماني نسبتاً‌ زياد را صرف ياد‌آوري حوادث ناگوار زندگي خود مي‌كنيد‌، نه تنها با اين اعمال به اضطراب خود دامن مي‌زنيد بلكه پيوسته بدن خود را تحت فشار قرار مي‌دهيد. همچنانكه ذهن خود را مشغول رويدادهاي ناگوار و اشتباهات گذشته مي‌كنيد‌، بي‌آنكه متوجّه باشيد، بدنتان را نيز براي تحمّل علائم هشدار‌دهنده استرس تحت فشار قرار مي‌دهيد.بدن شما نمي‌تواند تشخيص دهد كه اين وضعيت نا‌خوشايند واقعي است يا زاييدة تصورات شماست، در نتيجه در برابر اين تحريكات واكنش نشان مي‌دهد ، فشار خون بالا مي‌رود ،ضربان قلب افزايش مي‌يابد،درون خون آدرنالين ترشح مي‌شود،تمامي عضلات منقبض مي‌شوند و آماده واكنش (از نوع جنگ‌و‌گريز) اگر بدن شما به طور مداوم در درازمدّت در معرض اين انقباضات عمومي ناشي از اضطراب قرار گيرد دچار عوارضي چون سردرد و ناراحتي‌هاي پشت و گردن و اختلالات تنفسي خواهد شد
(‌وراپيفر، 1388).

اضطراب از دير‌باز به عنوان يك عكس‌العمل طبيعي در برابر استرس تلقي
مي‌شد و تحقيق و مداواي آن، چنان مورد‌توجه نبوده . تحقيقات اخير نشان داده كه اضطراب در واقع يك بيماري است كه اساس بيولوژيكي دارد و با دارو‌درماني و رفتاردرماني مي‌شود بر آن غلبه كرد (حريري، 1390).

اغلب بيماراني كه براي درمان اضطراب دارو مصرف مي‌كنند اميدوارند كه روزي بتوانند بدون دارو زندگي طبيعي داشته باشند، با اين حال ممكن است بيماران‌شفا‌يافته نيز پس از چند سال به حملات ضعيف اضطراب دچار شوند. به همين دليل حتي پزشكاني كه به دارو‌درماني اصرار مي‌كنند از بيماران مي‌خواهند خود را به ابزارهاي رفتار‌درماني مجهز كنند تا از برگشت اضطراب در امان بمانند (قراچه‌داغي،1389).

بايد بر اين نكته نيز توجه داشت كه وقتي يكي از اعضاي خانواده، دچار بيماري اضطراب مي‌شود، زندگي تمام خانواده به كلي تحت‌تأثير قرارمي‌گيرد و حمايت خانواده مي‌تواند نقش مهمي در بهبودي دراز‌مدت ايفا كند (حريري، 1390).

7 ـ2 تاريخچه اضطراب

طي هزاران سال نقش اصلي اضطراب در حالات رفتاري و دروني بشر توسط فيلسوفان ارزيابي شده  (كاوناروبرودي، 2003).

در بررسي زمينه تاريخي اضطراب خواهيم ديد كه براي اولين بار يك پزشك آلماني به نام بيرد به سال 1869 نوراستني را تعريف كرد . وي چند مورد از بيماراني را به علاوه علل احتمالي آن زمان را شرح داد.

بيماراني را كه امروزه آنها را مبتلا به نوروز اضطراب مي شناسيم در نوراستني بيرد گنجانده مي­شوند.

در سال 1871 لاكوستاسندرم قلب تحريك پذير را عنوان كرد. در سال 1898 يعني حدود يك قرن پيش فرويد (نوروز اضطراب) را به عنوان يك واحد باليني از پسيكاستني باز شناخت. وي دونوع اضطراب مشخص كرد . يك نوع اضطراب از ليبدومهار شده ناشي مي شود . به عبارت ديگر افزايش فيزيولوژيك در تنش جنسي به افزايش برابر در ليبدو ، معرف ذهني آن رويداد فيزيولوژيك منجر مي­شود. نوع ديگر اضطراب به بهترين وجه با احساس نگراني يا ترس كه از فكر يا ميلي سركوب شده ناشي مي‌شود مشخص مي­گردد. اين نوع اضطراب مسئول پيدايش پسيكونوروزهاست. او اين اختلالات و اضطراب وابسته به آنها را در درجه اول به عوامل روانشناختي ربط مي‌داد تا عوامل فيزيولوژيك.

از نظر تاريخي، اصطلاحاتي چون خستگي شديد عضله قلب، قلب تحريك­پذير، نوروز قلبي، سندرم فعاليت و آستني عصبي عروقي همه براي توصيف اختلالات مزمن اضطراب كه د رآنها تنگي نفس، تپش قلب، خستگي، عدم تحمل فعاليت و اشتغال ذهني با حالات جسمي علائم عمده اختلال را تشكيل، مورد استفاده قرار گرفته است (پور‌افكاري، 1389).

در دهه گذشته نيز به طور چشمگيري مشكلات روحي در كشورهاي توسعه يافته و به ندرت مي توان در كشورهاي صنعتي و در حال توسعه مشكلات رواني – روحي را ناديده گرفت . به راحتي مي توان متوجه شد كه وجود تقاضاي زياد و فشارهاي دنياي تكنولوژيك جديد سبب بالا رفتن اضطراب در بين مردم شده . در اين زمينه سازمان بهداشت جهاني در سال 1976 اقدام به بررسي ميزان اختلالات روحي در كشورهاي مختلف صنعتي و در حال توسعه دنيا در قاره هاي مختلف نمود كه در نتيجه آن در صدي از ناراحتي هاي رواني به خصوص اضطراب است ، در كشورهاي در حال توسعه 6/8 و در صنعتي 3/9 درصد گزارش شد . در طي اين بررسي مشخص شد كه نيمي از مردم كه مبتلا به اختلالات روحي و جسمي هستند از اضطراب و افسردگي رنج مي برند (هولي­فيلد و كانون، 1990).

 

8 ـ2 تعريفاضطراب

اضطراب يك احساس منتشره بسيار ناخوشايند و اغلب مبهم دلواپسي است كه با يك يا چند احساس جسمي همراه مي گردد . مثل احساس خالي شدن سردل ، تنگي قفسه سينه ، طپش قلب ، تعريق ، سر درد ، يا ميل جبري ناگهاني براي دفع ادرار ، بي قراري و ميل براي حركت نيز از علائم شايع است (پور افكاري، 1389).

اضطراب يك حالت احساسي يا هيجاني است كه از خصوصيات برجسته آن توليد يك حالت بي قراري و دلواپسي است كه با اتفاقات زمان و شرايط مكان تناسب ندارد . مثلاً‌ دلهره موقع امتحان درسي و يا اضطراب دير رسيدن به فرودگاه يا ايستگاه قطار يا دلواپسي ناشي از به موقع نرسيدن عزيزي به منزل نمونه هايي از اضطراب سالم هستند (معاني، 1390).

فرويد معتقد است اضطراب بهايي است كه بشر كنوني براي تمدن مي پردازد . آدلر عقيده دارد كه اضطراب بهايي است كه بشر كنوني براي بي‌تمدني مي‌پردازد (ميلاني‌فر، 1390).

به نظر رولومي اضطراب عبارت است از ترسي كه در اثر به خطر افتادن يكي از ارزشهاي اصولي زندگي شخصي ايجاد مي شود (براهني، 1391).

چاپ سوم فرهنگ و بستر اضطراب را چنين تعريف مي كند ، حالت مضطرب بودن يا احساس تركيبي نيرومند يا مستولي از عدم يقين ، بي تابي ، بيم و ترس ريشه دار و عميق درباره يك اتفاق احتمالي و نا آرامي است. از نظر روان پزشكي اضطراب را مي ‌توان چنين توصيف كرد، نا آرامي، هراس، ترس ناخوشايند و منتشر با احساس خطر قريب‌الوقوع كه منبع آن قابل شناختن نيست (وهاب­زاده، 1389).

اضطراب واكنشي است طبيعي و لازم كه در حقيقت جزئي از زندگي است و باعث يادگيري و رشد شخصيت و بالا بردن ميزان كارآيي و هوشياري و حتي تحريك مي‌‌‌شود (ميلاني‌فر، 1390).

اضطراب واكنشي است گاهي سودمند زيرا موجب افزايش سودمندي و جدي گرفتن چيزها يا كارهاي مهم مي شود و براي ايجاد تغيير و رشد،‌ انگيزه مي دهد . اضطراب زماني به مشكل تبديل مي‌شود كه در پاسخ به محركها يا رويدادهاي بي خطر پديد آيد يا به شكل ترس غير واقعي از ضعف در انجام كارها ظاهر شود (خواجه­پور، 1388).

 

9 ـ2 اضطراب از ديدگاههاي مختلف

فرويد: وي معتقد بود كه شخصيت انسان متشكل از سه بخش اساسي است: نهاد ـ خود ـ  فراخود. وي مي گويد نخستين تجربه اضطراب هنگام تولد شكل مي­گيرد. نوزاد از دنياي امن و راحت رحم به دنيايي نا آشنا و نوپا مي­گذارد. سپس اين (نخستين اضطراب) الگوي ديگر تجربه­هاي اضطراب مي شود.

مراد از اضطراب اخلاقي در نظريه وي ، ترس از تنبيهي است كه از جانب فراخود به خاطر ناتواني در فرمانبرداري از معيارهاي رايج و پيروي از رفتارهايي كه به فرمان نهاد هستند ، اعمال مي شود اين اضطراب به شكل احساس گناه وشرمساري بروز مي كند . سومين شكل اضطراب يعني اضطراب روان رنجوري در اثر خطر تسلط نهاد برخود ايجاد مي‌شود كه در نتيجه آن رفتارهاي ناپسند اجتماعي چون لذت جويي و پرخاشگري تجلي مي يابند (پژهان،1390).

هورناي: مفهوم اضطراب اساسي را مطرح كرد. او اين مفهوم را به عنوان احساس تنها ماندن و بي پناهي كودك در جهاني حصمانه تعريف كرده است (جمالفر، 1389).

ساليوان: اضطراب در مكتب ساليوان ، تنشي است ناشي از اختلال در كنش متقابل با افراد مهم كه سبب عدم تعادل در ارگانيسم را فراهم مي آورند (اخوت، 1382).

جرج كلي: به نظر وي اضطراب را زماني فرد احساس مي‌كند كه ساختاري براي تعبير و تفسير درك و روشن كردن وقايع وجود ندارد و نمي تواند به درستي پيش بيني كند كه چه اتفاقي خواهد افتاد و چه راه حلي براي آن موجود است و وي اضطراب را محصول تعارضات ناخود آگاه و غريزي مي داند (حسيني، 1390).

بندورا: ديدگاه يادگيري شناختي بندورا ريشه در رفتارگرايي دارد. بندورا پذيرفته بود كه ترس و اضطراب آموختني هستند اما براي اين يادگيري شناختي4 مكانيسم پيشنهاد كرد. نخست وي اظهار مي دارد كه ترس ها احتمالاً درست به همان راه شرطي سازي كلاسيك آموخته مي‌شوند. دوم او مي گويد تجربه جانشيني (مشاهده افراد ديگري كه به خاطر رفتارهايشان دچار ناراحتي، تنبيه و درد مي‌شوند) از اهميت فراواني برخوردار است. به اين فرايند ( سرمشق گيري ) نيز مي گويند. سوم (آموزش نمادين) است كه مراد از آن يادگيري از طريق تعليم و تربيت، خواندن يا شنيدن مطالبي در مورد ترسناك بودن، دردناك بودن برخي چيزهاست. چهارم بندورا مي گويد (منطق نمادين) عامل بالقوه با اهميتي در ايجاد اضطراب است. ممكن است فرد دريابد يا استنباط كند برخي چيزها خطرناكند. اين فرايند ممكن است منطقي يا غير منطقي باشد. بدين ترتيب، نظريه هاي يادگيري اجتماعي شناختي بر اهميت تلفيق اصول يادگيري با نقش تفكر و استدلال فرد در ايجاد اختلال‌هاي اضطرابي تأكيد مي‌كنند (پژهان،1390).

راجرز: اضطراب را نتيجه ادراك تهديد به مفهوم خود انگاره مي‌داند (جمالفر، 1389).

فرانكل: اصل نبودن و نيستي را مطرح نموده و منشأ اضطراب را تعارض بين وجود و عدم وجود و تهديد ودلهره نبودن توصيف مي كند (اخوت، 1382).

اريكسون: منشأ ‌اضطراب را در عدم تجربه امنيت در كودكان و احساس نا امني بيان مي كند (مجد، 1387).

 

 

 

 

10 ـ2 رويكردهاي نظري به اضطراب

1-10 ـ2 نظريه هاي زيست­شناختي اضطراب

البته ترديدي نيست كه همراه با اضطراب يك فرايند زيست شناختي نيز وجود دارد. ابتدا بايد با برخي مكانيسم‌هاي مغز آشنا شد . براي آنكه هر تكانه برقي بتواند از يك نورون عبور كند، پيوند سيناپسي كه بين سلول عصبي و سلول هدف ايجاد شده ، بايد توسط انتقال دهنده‌هاي شيميايي كه از پايانه عصب آزاد مي‌شوند ، پر شود . سپس مواد انتقال دهنده آزاد شده به پروتئين گيرنده اي كه در سطح بيروني غشاء سلول قرار دارد ملحق مي شوند . مواد انتقال دهنده متفاوت ممكن است اثرات گوناگوني چون برانگيختگي ، بازداري يا تعديل كنندگي بر اين سلول داشته باشند . سپس پاسخ زيست شيميايي هم به وسيله انتقال دهنده هاي عصبي و هم به واسطه هورمون‌ها ايجاد مي‌شود. نقش اين دو مكانيزم وقتي روشن‌تر مي‌شود كه ما به كاربرد داروها در كنترل حالات اضطرابي توجه كنيم.

بنزوديازپين ها كه خود طبقه‌اي از آرام بخش‌ها هستند و شامل ديازپام و لورازپام هستند، همچون يكي از مهمترين انتقال دهنده‌هاي عصبي بازدارنه مغزي يعني  GABA (اسيدگاما آمينو بوتيريك)  عمل مي‌كنند. بنزوديازپين ها با اشتغال مكان‌هاي گيرنده GABA موجب افزايش فعاليت سه ماده انتقال دهنده عصبي عمده يعني سروتينن ، نورآدرنالين و دوپامين مي‌شوند . از آنجا كه كمبود اين مواد منجر به سطوح نابهنجار اضطراب و افسردگي مي‌شود اين فرايند از اهميت ويژه اي برخوردار است . داروهاي ديگري كه اغلب براي اضطراب تجويز مي‌شوند مهاركننده‌هاي تب هستند (پژهان،1390).

نظريه پردازان ديگر درصدد مطالعه احتمال وجود يك حلقه ژنتيكي در تجربه اضطراب برآمده اند.

استيلر و شيلنر ( 1969) ميزان همگامي اختلال‌هاي اضطرابي در دوقلوهاي يك تخمكي را 41 درصد و دوقلوهاي دو تخمكي را 4 درصد نقل مي كند . اين نتايج از فرضيه زيست – پزشكي حمايت مي كند (پژهان،1390).

ايزنك مي‌گويد:‌ تفاوتهاي فردي در تجربه اضطراب ممكن است ناشي از توارث ساختار ژني ويژه­اي باشد كه فرد را مستعد (نواسانات هيجاني) پائين يا بالا مي‌سازد. ايزنك اين فرايند را بصورت تمايل به نشان دادن واكنشهاي خفيف يا شديد در برابر محرك ويژه اي كه مي تواند موجب ناراحتي و پريشاني فرد شود ، تعريف مي كند (پژهان،1390).

 

2-10ـ2 نظريه روانكاوي

نظريه پردازان روان پويشي‌ و‌بسياري از متخصصان ديگر معتقدند تعيين كننده‌هاي عمدة اضطراب حوادث درون فردي و انگيزه هاي ناخودآگاه هستند . آنها بر اين باورند كه وقتي (خود) در معرض خواسته‌هاي محيطي افراطي قرار مي‌گيرد يا وقتي در نظام نهاد ـ خود ـ فراخود تنش وجود دارد، اضطراب تجربه مي‌گردد. اينكه فرد چگونه با هشدار اضطراب انطباق پيدا مي‌كند به شدت آن و جرياني كه آنرا ايجاد مي‌كند و شخصيت فردي كه به هشدارها پاسخ مي‌دهد بستگي دارد.

ويژگي ممتاز كننده اضطراب باليني آن است كه در غياب منبع خطر شناخته شده آگاهانه ، هشداري به طور مرتب به صدا مي‌آيد (نجاريان، 1389).

نظريه پردازان روان پويشي به طور مكرر از عوامل زير به عنوان علل ايجادكننده اضطراب كه به ابعاد باليني مي‌رسد ياد مي‌كنند . ادراك فرد از ناتواني در مقابله با فشارهاي محيطي ، جدايي يا انتظار مطرود شدن، فقدان يا از دست دادن حمايتهاي عاطفي به عنوان نتيجه‌اي از تغييرات محيطي ناگهاني ، تكانه هاي غير منتظره و يا خطرناك كه در شرف نفوذ به هشياري هستند و تهديد يا انتظار عدم تأييد و كناره‌گيري از عشق (نجاريان، 1387).

 

 3 ـ10 ـ2 نظريه هاي رفتاري اضطراب

واتسون و رينر(1920) سردمدار پژوهش در نظريه رفتاري هراس‌ها بودند. آنها نشان دادند كه هراس مي‌تواند از طريق فرايند شرطي­سازي كلاسيك ايجاد شود . اين فرايند در نمونه آلبرت كوچولو به بهترين شكل به تصوير در مي‌آيد.

مارور اين زمينه پژوهشي را دنبال كرد و يك نظريه دوعاملي براي ايجاد ونگهداري هراس ارائه داد. برطبق اين نظريه ، در آغاز ترسها از طريق شرطي سازي كلاسيك شكل مي‌گيرند و به دنبال آن فرد مي‌‌آموزد كه با اجتناب و دوري كردن ازترس خودبكاهد. مرحله دوم اين فرايند شرطي شدن ابزاري نام دارد ، به دليل آنكه اجتناب از عامل ترس موجب كاهش اضطراب مي‌شود، پاسخ اجتناب نگهداري شده و بلافاصله تقويت مي‌شود.

فرض بر اين است كه اختلال‌هاي اضطرابي فراگير نيز به شيوه اي همچون هراسها ايجاد مي‌شوند. يك محرك خنثي با يك تجربة‌ ناخوشايند تداعي مي‌شود و سپس فرد يك واكنش هيجاني شرطي از خود نشان مي‌دهد.

دوستان و افراد خانواده نيز ممكن است در پي آن باشند تا به فرد مضطرب كمك كنند . اين اقدام موجب افزايش روابط اجتماعي و مراقبتي شده و ممكن است به مثابه عامل تقويت كننده يا پاداش دهنده اي براي مضطرب بودن عمل كند (پژهان،1390).

 

4 ـ10 ـ2 نظريه شناختي اضطراب

در نظريه شناختي عقيده بر اين است كه عامل به وجود آورنده اضطراب يا فشار رواني رويدادها يا مشكلات نيستند، بلكه تفسير فرد از رويدادها و وقايع است كه مي‌تواند اين مشكلات را به دنبال داشته باشد. در مجموع مي‌توان گفت كه در نظريه‌هاي شناختي، اضطراب به واسطه ارزيابي نادرست از موقعيت ايجاد مي‌شود . شيوه‌هاي شناخت درماني علاوه بر تحليل جزئي و بازسازي الگوهاي غير منطقي و نادرست فكري از روشهاي رفتاري به عنوان بخش مكمل فرايند درماني سود مي‌جويند.

 

 

 

 

11 ـ2 كنار آمدن با اضطراب

از آنجا كه اضطراب هيجان بسيار ناگواري است نمي‌توان آنرا مدت درازي تحمل كرد. در اين موارد سخت تمايل داريم كاري كنيم كه ناراحتي تخفيف يابد . براي كنارآمدن با اضطراب دوخط مشي اصلي وجود دارد.

1 ـ در يكي از آنها خود مسأله در مدار توجه قرارمي‌گيرد : شخص موقعيت را ارزيابي مي‌كند و سپس دست به كار مي‌زند تا آن موقعيت اضطراب زا را تغيير دهد يا از آن اجتناب نمايد.

2 ـ در خط مشي ديگر خود هيجان در مدار توجه قرارمي‌گيرد : شخص به جاي درگيري مستقيم با مسأله اي كه اضطراب زا است مي‌كوشد تا از راههاي گوناگون از احساس اضطراب خود بكاهد.

هرآدمي براي رويارويي با موقعيتهاي فشارزا راه و روش خاص خود دارد كه در هر حال آميزه اي است از دو خط مشي هيجان ـ مدار و مسأله ـ مدار. در غالب موارد گرايش مسأله ـ مدار گرايش سالم تري (براهني، 1391).

– Cavener & Brodie

– Bier

– Neurstheni

– Hollifield & Katon