تعریف شخصیت

کلمه شخصیت که در زبان لاتین(personalite) و در زبان انگلوساکسون(personality)خوانده می شود، ریشه در کلمه لاتین((personaدارد. این کلمه به نقاب یا ماسکی گفته می شودکه بازیگران تئاتر در یونان قدیم به صورت می زدند. به مرور معناي آن گسترده تر شد و نقشی را که بازیگر ایفا می کرد را نیز در بر گرفت.بنابراین این مفهوم اصلی و اولیه شخصیت، تصویري صوري و اجتماعی است و بر اساس نقشی که فرد در جامعه بازي می کند، ترسیم می شود. یعنی فرد در واقع به اجتماع خود شخصیتی ارائه می دهد که جامعه بر اساس آن، او را ارزیابی می نماید( شاملو،1380 ).

هر انسانی آمیزه اي از سه ویژگی نوعی، فرهنگی و فردي را در خود دارد و مجموعاً کلیت منحصر به فردي را تشکیل می دهد که مورد توجه توامعان نظر روان شناسی شخصیت است. کلیت مفهوم، و به همین لحاظ پیچیدگی آن موجب شده است که واژه شخصیت به شیوه هاي مختلفی تعریف شود.

آلپورت  در این باره به گردآوري و ذکر پنجاه تعریف متفاوت پرداخته است. برخی به جنبه هاي بیو شیمیایی و فیزیولوژیکی شخصیت، برخی به عکس العمل هاي رفتاري و رفتارهاي مشهود، برخی به فرایندهاي ناهشیار رفتار آدمی و برخی به ارتباط هاي متقابل افراد با یکدیگر و نقش هایی که در جامعه بازي می کنند توجه نموده و شخصیت را بر همان مبنا تعریف کرده اند. بنابراین دامنه تعاریف از فرایندهاي درونی ارگانیسم تا رفتارهاي مشهود ناشی از تعامل افراد، در نوسان است. اما شخصیت در مفهوم کلی خود باید شامل: قواعد مربوط به کنش هاي منحصر به فرد افراد و قواعد مشترك بین آنها، جنبه هاي پایدار و تغییر ناپذیر کنش انسان و جنبه هاي ناپایدار و تغییر پذیر آن، جنبه هاي . شناختی(فرایندهاي تفکر)جنبه هاي عاطفی(هیجانات) و جنبه هاي رفتاري فرد باشد(گروسی،1380)

هر انسان امیزه­ای از سه ویژگی نوعی، فرهنگی و فردی را در خود دارد و مجموعه کلیت منحصر به فردی را تشکیل می­دهد که مورد توجه و نظر روان­شناسی شخصیت است . کلیت مفهوم و به همین لحاظ پیچیدگی آن موجب شده است که واژه شخصیت به شیوه­های مختلفی تعریف شود. (آلپورت،1949، به نقل از مای لی، 1380) . در این باره به گردآوری و ذکر پنجاه تعریف متفاوت پرداخته است. این تفاوتها طبعاً به اصل موضوع شخصیت مربوط نبوده، بلکه به مفهومی ارتباط دارد که از آن ساخته­اند. برخی به جنبه­های بیوشیمیایی و فیزیولوژیکی شخصیت. برخی به عکس­العمل­های رفتاری و رفتارهای مشهود، برخی به فرایندهای ناهشیار آدمی و برخی به ارتباط­های متقابل افراد با یکدیگر و نقش­هایی که در جامعه بازی می­کنند، توجه نموده و شخصیت را بر همان مبنا تعریف کرده­اند.

بنابراین دامنه تعاریف از فرایند درونی ارگانیزم تا رفتارهای مشهود ناشی از تعادل افراد در نوسان است(پروین،1989،ترجمه جوادی،1381). اما شخصیت در مفهوم کلی خود باید شامل:

ـ قواعد مربوط به کنش­های منحصر به فرد و قواعد مشترک بین آن­ها

ـ جنبه­های پایدار و تغییر­ناپذیر کنش انسان و جنبه­های ناپذیر و تغییرناپذیر آن

ـ جنبه­های شناختی(فرآیندهای تفکر)، جنبه­های عاطفی(هیجانات) و جنبه­های رفتاری فرد باشد.

همین امر موجب می­شود که ارائه تعاریف جامعی که مورد توافق همه اندیشمندان در زمینه روان­شناسی شخصیت باشد، غیرممکن شود. در زیر به چند مورد از تعاریف شخصیت که رویکردهای متفاوتی با یکدیگر دارند، اشاره می­شود. در لغت­نامه وارن تعریف شخصیت چنین آمده است:

«شخصیت به جنبه­های عقلی، عاطفی، انگیزشی و فیزیولوژیک فرد گفته می­شود. به عبارت دیگر به مجموعه مؤلفه­هایی که انسان را سراپا نگه می­دارد شخصیت گفته می­شود» ( منصور، 1384).

آلپورت از محققین بزرگ در زمینه شخصیت، سازمان یابی نظام­های بدنی و روانی به عنان ویژگی­های رفتاری و فکری در فرد را، شخصیت می­نامند.در این تعریف به یک عامل مهم یعنی سازمان­یابی عوامل تشکیل دهنده شخصیت اشاره شده است اما جنبه­های رفتاری و فکری انسان از هم متمایز گردیده است، در حالی که این امر با مفهوم رفتار از نظر روانشناسی مغایر است(منصور،1384).

شلدون ، پویا بودن شخصیت را در تعریف خود مطرح نموده و چنین عنوان می­کند: «سازمان یافتگی پویشی جنبه­های ادراکی، عاطفی و انگیزشی و بدنی فرد را شخصیت گویند.» (سیاسی، 1388).

کتل از مقوله محتوایی در شخصیت خارج شده و جنبه کاربردی شخصیت را در تعریف خود عنوان می­کند و آن را چنین تعریف می­نماید: «شخصیت چیزی است که به ما اجازه می­دهد، پیش بینی کنیم که شخص در یک موقعیت چه خواهد کرد یعنی چه عاملی از او ناشی خواهد شد.»

هیلگارد در تعریف خود از کلیت شخصیت فاصله گرفته و نوعی برگشت به قوای ذهنی را در تعریف خود نشان داده است. او شخصیت را چنین تعریف می­کند: شخصیت الگوهای معینی از رفتار و شیوه­های تفکر است که نحوه سازگاری، شخص را با محیط تعیین می­کند. (کریمی، 1390).

 

2-12-دیدگاههایی درباره شخصیت

نظریه هاي گوناگون شخصیت که در طول سال ها تکامل یافته اند به نظر می رسد که به طور طبیعی در شش گروه قرار می گیرند. هر یک از این گروه ها با دیدگاههاي عمومی در این مورد که چگونه به بهترین نحو می توان درباره طبیعت انسان فکر کرد، مشخص می شوند. در این قسمت بطور مختصر این شش دیدگاه شرح داده می شود.

دیدگاه روانکاوي

این دیدگاه مبتنی بر این تصور است که شخصیت مجموعه اي از نیروهاي درونی را در بر میگیرد، که با هم رقابت می کنند و گاه با یکدیگر در تعارضند و اینکه رفتار چگونه از این پویایی درونی پایدار می شود، کانون توجه این دیدگاه را تشکیل می دهد، از این دیدگاه انسان مجموعه اي از فشارهاي درونی را که گهگاه با هم عمل می کنند و گهگاه با هم در جنگ هستند در بر دارد.

فروید بعنوان بنیانگذار مکتب روان کاوي در ابتدا شخصیت را به سه سطح هشیار، نیمه هوشیار و ناهشیار تقسیم کرد. ولی بعداً نظر خود را در این باره تغییر داد و سه ساختار اساسی را در آناتومی شخصیت معرفی کرد که این سه ساختار بنام هاي نهاد، خود و فراخود است. نهاد ساختار قدرتمند. شخصیت است، زیرا تمام انرژي لازم براي دو جزء دیگر را فراهم می کند (شولتزو شولتز،2005،ترجمه سیدمحمدی،1391)

نهاد منشاء همه نیروهاي روانی است و از اصل لذت پیروي می کند در واقع تصوري که همه نیازها بایستی بلافاصله ارضاء شوند و از تفکر فرایند اولیه استفاده می کند. من نهایتاً از نهاد پدیدار می شود زیرا نهاد نمی تواند به گونه اي موثر با خواستهاي جهان خارج برخورد کند. من از اصل واقعیت پیروي می کند و ارباب منطقی شخصیت است. هدف آن جلوگیري از تکانه هاي نهاد نیست، بلکه کمک به آن براي بدست آوردن کاهش تنش است که خواستار آن است. فراخود مجموعه قدرتمند و عموماً ناهوشیار دستورات و اعتقاداتی که در کودکی آنها را فراگیري می کنیم و اساس این جنبه اخلاقی شخصیت معمولاً در سن 5 یا 6 سالگی آموخته می شود. و در ابتدا شامل مقررات رفتاري است که توسط والدین ما تعیین شده اند (شولتزو شولتز،2005،ترجمه سیدمحمدی،1391)

بر طبق نظر فروید، شخصیت از خلال پنج مرحله روانی جنسی تحول می یابد. در یک جریان نمو یافتگی بهنجار، هر مرحله روانی – جنسی راهی بسوي مرحله بعد می گشاید و فرد را با یک توالی از چالش هاي نمو یافتگی مواجه می گرداند. در نماي روان پویشی، شخصیت معناي فنی دارد، و به شیوه اي که در آن من بر حسب عادت فشارهاي نهاد، فرامن و محیط را برآورده می سازد،اطلاق می شود. در کل براي فروید، شخصیت بعنوان یک جنگ فرسایشی توسط سه ژنرال بنام هاينهاد، من و فراخود است(اسمعلی کورانه،1390).

دیدگاه پدیدار شناختی

در این دیدگاه بر هشیار و حال تاکید می شود و شخصیت را تنها می توان از دیدگاه خود شخص، بر پایه تجربیات ذهن او درك کرد. و این تصور وجود دارد که افراد به طور طبیعی میل به  کمال خویشتن دارند و این که می توانند با بکارگیري اراده آزاد خود در آن جهت حرکت کنند (شولتزو شولتز،2005،ترجمه سیدمحمدی،1391).خود سازمانی بطور آشکار عنصر مهمی در این دیدگاه به شمار می رود، و این حس خود سازمانی براي این دیدگاه طبیعت انسان جنبه محوري دارد، نظریه پردازان این دیدگاه بر دو اندیشه تاکید می ورزند، اول اینکه افراد داراي گرایش ذاتی به سمت خود شکوفایی هستند و این که افراد اغلب خودشان را با توجه به ارزشهایی که خودشان یا دیگران در اختیار دارند، ارزشیابی می کنند. افراد همچنین داراي نیاز به توجه مثبت، یعنی مورد مهر واقع شدن و پذیرش از سوي دیگران نیز هستند. اندیشه دیگر این است که افراد این آزادي را دارند که براي خودشان تصمیم بگیرند که کدام مسیر را در زندگیشان دنبال کنند(راس،1992،ترجمه جمالفر،1382).

دیدگاه یادگیري یا رویکرد رفتاري

در رویکرد رفتاري بر رفتار آشکار شخصی توجه می کنند. بنابراین در رویکرد رفتاري، به شرایط درونی مثل اضطراب، سایقها و غیره هیچ اشاره اي نمی شود. به نظر رفتارگرایان، شخصیت چیزي جز تجمع پاسخ هاي آموخته شده به محرك ها، یعنی مجموعه رفتارهاي آشکار یا نظام هاي عادت نیست. شخصیت تنها به چیزي اشاره دارد که بتوان آن را بصورت عینی مشاهده و دستکاري کرد. در واقع برجسته ترین خصوصیت طبیعت انسان در این دیدگاه این است که رفتار انسان تحت تاثیر مستقیم تجربه تغییر می یابد( شولتزو شولتز،2005،ترجمه سیدمحمدی،1391).

دیدگاه گرایشی

این دیدگاه بر پایه این تصور است که افراد داراي خصوصیات نسبتاً ثابتی هستند که در انواع محیط هاي گوناگون نمایش داده می شود. این گرایش ها به طرق مختلف در ظاهر فرد آشکار میشوند، اما به نحوي ریشه در اعماق وجود فرد دارند. از این دیدگاه طبیعت انسان متشکل از مجموعه اي از خصوصیات دائمی است که از فردي به فرد دیگر تفاوت دارند(راس،1992،ترجمه جمالفر،1382).

دیدگاه پردازش اطلاعات

این دیدگاه چنین فرض می کند که طبیعت انسان از برخی جنبه ها شبیه عملکرد کامپیوتر است.بدین معنی که خود دستگاه عصبی می تواند به منزله کامپیوتر جاندار عظیمی باشد، که داراي قواعدتصمیم گیري و الگوهایی از خود سازمانی است که به طریقی به کامپیوترهاي سیلیکونی و فلزي امروز شباهت دارد. بنابراین، شخصیت تجلی گاه انواع خاص رویدادهاي پردازش اطلاعات می باشد.این سوگیري، انسان را به منزله دستگاهی خود گردان می داند که اهدافی را در نظر می گیرد و در راهرسیدن به آن اهداف بر مسیر پیشرفت کار نظارت دارد(راس،1992،ترجمه جمالفر،1382).

دیدگاه صفات

در نظریه صفات، همانند دیگر نظریه ها تلاش شده است مفهوم شخصیت با شیوه اي عملی و فراتر از اصطلاحات و تعاریف عامیانه، تبین شود. به طور کلی، به الگوهاي همسان افراد در رفتار،احساسات و افکار، صفات شخصیت گفته می شود.این تعریف گسترده به این معنی است که صفات می توانند در خدمت سه کارکرد عمده قرارگیرند: از آنها می توان براي خلاصه کردن، پیش بینی و تبین رفتار فرد استفاده کرد. هر چه میزان یک صفت در افراد بیشتر باشد به احتمال زیاد رفتار فرد منطبق با آن خواهد بود و امکان اینکه بارها مشاهده شوند فراوان است( پروین،1989،ترجمه جوادی،1381).

طبقه بندي شخصیت

شخصیت داراي دو جنبه متمایز است1- صفات ظاهري یا شخصیت برونی2 – صفات باطنی یا شخصیت درونی. صفات ظاهري شخصیت، خواه بدنی، خواه روانی بگونه اي محسوس نمایان است.اما صفات باطنی یا درونی آشکار نمی باشد. طبقه بندي شخصیت داراي پیشینه اي دیرین و باستانی است (اسمعلی کورانه،1390) در قسمت ذیل به انواع طبقه بندي ها می پردازیم:

بقراط و جالینوس

بقراط بدن انسان ر ا آمیزه اي از چهار خلط: خون، بلغم، صفرا و سودا می دانست که این چهار خلط در رابطه با عناصر چهارگانه طبیعت: آب، خاك، آتش و هوا است و بنا به نظر این پزشک یونانی، خون شخص بهنجار، هر چهار عنصر را به مقدار مساوي دارد. در صده دوم میلادي جالینوس بر پایه نظر بقراط این عقیده را پیدا کرد که مردم بر حسب غلبه هر یک از چهار خلط مذکور در بدن داراي یکی از چهار مزاج صفراوي، دموي، بلغی و سوداوي خواهند بود که هر یک از این مزاج ها همراه صورت و سیرت خاص خود به این شرح است:

صفراوي مزاج: باریک اندام و پوست بدنش معمولاً گرم و خشک، تنفس تند، اخلاقاً تند خو،زود خشم، جاه طلب و برتري جو، حسود و ثابت قدم است و چنین می پنداشتند که آتشی مزاج بیش از دیگران آمادگی جنائی دارد.

دموي مزاج: سینه فراخ دارد، جریان خونش تند و ظاهرش خوش آب و رنگ است. اخلاقاً خوشگذران، خوشبین، فعال و از نظر ذهنی سطحی است.

بلغمی مزاج: تنومند و پر چربی و با شکمی بر آمده و عضلاتش سست است. اخلاقاً زود آشنا،اجتماعی و کم فعالیت است.

سوداوي مزاج: دراز اندام، سیه چرده و بدنی ضعیف دارد؛ از نظر اخلاقی مضطرب و بدبین  است. پر جنب و جوش است ولی پایداري و استقامت ندارد (کی نیا،1390).

کرچمر

طبقه بندي کرچمر، که یادآور انسان شناسی جنایی لومبروزست، بیش از هر طبقه بندي دیگر مورد توجه جرم شناسان واقع شده و به کار گرفته است. سه تیپ اصلی کرچمر که در کتاب او به نام مورد بررسی قرار گرفته عبارتند از:

الف ( ساخت بدن و منش): تیپ استخوانی یا لاغر اندامان: افراد داراي این تیپ داراي قدي بلند، بدنی لاغر و ضعیف و شانه هاي باریک و چهره کشیده می باشند، از نظر اخلاق و منش دیر جوش، گوشه گیر و منزوي هستند. از نظر جرم شناسی، تیپ استخوانی قسمت عمده تبهکارن مالی را تشکیل می هند(اسمعلی کورانه،1390)

ب( فربه تنان): افراد این تیپ تنومند، داراي شکمی بر آمده، سینه اي فراخ، عضلاتی نرم و بدنی پر مو و میانه بالا هستند. از لحاظ اخلاقی خوش خوراك، بذله گو، خوش برخورد، اجتماعی،خوشگذران و خوشبین و فعال هستند. این تیپ در زمره برون گرایان یونگ قرار دارند. جرم شناسی چون اکسنر و بوهمر در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که در میان تبهکاران به ندرت از تیپ  فربه تنان دیده می شود(کی نیا،1390).

ج( تیپ سخت پیکران با تیپ عضلانی): افراد این تیپ داراي عضلات و ماهیچه هاي نیرومند،استخوان بندي محکم، شانه هاي پهن و سینه فراخ هستند. غالباً افرادي حادثه جو، پرخاشگر و زورگو و سیاست طلب هستند و از این رو از نظر جرم شناسی، این تیپ در بین عاملان بزه هاي علیه  اشخاص و سرقت مسلحانه و حریق عمدي دیده می شوند(اسمعلی،1390).

 

ویلیام شلدون

به نظر شلدون یک ساختمان فرضی بیولوژیک در انسان وجود دارد که آن را تیپ مورفوژنی یا تیپ بیولوژیک می نامند. شلدون پس از مدت ها بررسی دقیق ترکیب جسمانی افراد را بر اساس سه عنصر به سه دسته تقسیم نمود:

عنصر اول اندومورفی نام دارد: بدن افرادي که این عنصر را دارند صاف و نرم و غالباً چاق هستند. مردان اجتماعی، ملایم در رفتار و گفتار، راحت طلب و از خود راضی و خوشبین هستند.

عنصر دوم مزومورفی نام دارد، عضلات بدن اشخاص که این عنصر را دارند، سخت و استخوان آنها تکامل یافته است. این افراد خود را در رفتار جدي می یابند و فعال، حادثه جو، متجاوز، پرخاشگر و خشن نشان می دهند.

عنصر سوم اکتومورفی نام دارد: چنین افرادي اندامی لاغر و ظریف، استخوانی  و بدون چربی دارند. و از لحاظ اخلاقی متفکر، خوددار و انزوا طلب هستند(ستوده و همکاران ،1391).

زیگموند فروید

فروید عوامل سازمان دهنده شخصیت آدمی را عبارت از نهاد، خود و فراخود می نامد.نهاد: زیر بناي شخصیت، تابع اصل لذت، و این نهاد آدمی خواستار حفظ خصوصیات کودکانه اش در تمام ادوار زندگی است.

خود: تابع اصل واقعیت، ارباب منطقی شخصیت، هدف آن کمک به نهاد براي بدست آوردن کاهش تنشی است که خواستار آن است.

فراخود: عقاید درست و غلط ما، شامل مقررات رفتاري است که در ابتدا توسط والدین ما تعیین شده اند (شولتزو شولتز،2005،ترجمه سیدمحمدی،1391).

آیزنک

آیزنک بر اساس یک سري مطالعات تجربی ثابت کرد سه عامل اصلی در شخصیت وجود دارد که برونگرایی، نوروزگرایی و پسیکوزگرایی نام دارد. آیزنک اعتقاد داشت که هوش یک عامل مهم در سبب شناسی جرم به حساب می آید اما کمتر از عوامل شخصیتی اهمیت دارد. طبق نظر آیزنک تیپ برونگرا، اجتماعی، تکانشی، خوش بین و هیجانی است و در برابر تغییرات محیطی سریع تغییر میکند. افراد برونگرا خیلی زود آرامش خود را از دست می دهند و به راحتی خشمگین و پرخاشگر می شوند و انسانهاي بی ثباتی هستند. تیپ درونگرا بر عکس محتاط، کم حرف و آرام است، آنها احساسات و هیجانهاي خود را کنترل می کنند و از فعالیت هاي هیجانی، تغییرات و اکثر فعالیت هاي اجتماعی پرهیز می کنند. درونگراها آرام هستند و پرخاشگري ندارند و ارزش زیادي براي هنجارهاي اخلاقی قایلند. فردي که دچار روان نژندي است، بر اثر فشار نیازمندیهاي درون و بیرونی، شخصیتی سخت و خشن پیدا می کند و به دشواري با محیط همساز می شود. روان نژندي به صورت خستگی هاي مداوم، احساس عدم لیاقت، احساس حقارت و بی اعتمادي به خود ظاهر می گردد. روان پریشی به رفتارهاي نابهنجار و شدیدي گفته می شود که فرد یک سره از محیط خود می- گسلد و همنوایی اجتماعی براي او ناممکن می گردد. طبق نظر آیزنک، رفتار افراد روان پریش بسیار شبیه افراد ضد اجتماعی است. به طور کلی ویژگیهاي این افراد عبارت است از: سردي، بی رحمی، عدم حساسیت اجتماعی، عدم هیجان، بی اعتنا به خطر، تنفر از دیگران و رفتارهاي غیر عادي و عجیب. آیزنک شرح می دهد افراد که در بعد برونگرایی قرار دارند، نیازمند سطوح بالاتري از تحریکات محیطی هستند که این نتیجه ساختار زیستی دستگاه اعصاب آنان است. چون برونگراها نیاز زیادي براي هیجان و تحریک پذیري دارند و حوصله شان خیلی زود سر می رود، بنابراین بیشتر احتمال دارد تا ضد قانون و اجتماع عمل کنند. همچنین روان نزندي ها عامل مهمی براي جرم در افراد بزرگسالان به حساب می آید. در کل نظریه مبنی بر اینکه افراد مجرم و ضد اجتماع باید در  مقیاس برونگرایی نمره بالاتري بیاورند مورد تاکید قرار گرفته است(آیزنک،1981).

 

2-13-اصول و مفاهيم نظريه آيزنك

شخصيت بنيادي ترين مفهوم در روان شناسي است، شخصيت مفهومي كلي است كه مباحثي چون يادگيري، تفكر، عواطف و احساسات، رشد و هوش را در بر مي گيرد. به عبارت ديگر همة موارد ذكر شده اجزاء تشكيل دهنده شخصيتند و حتي مطالعة بيماريهاي رواني چون اسكينر و فوني، نوروزها و اختلالات شخصيت، با اين مفهوم بي ارتباط نيستند (شاملو، 1380).

عليرغم توجه زياد روان شناسان به مفهوم شخصيت، تعريف واحدي كه مورد پذيرش همگان باشد وجود ندارد، هر روان شناس، شخصيت را به گونه متفاوتي تعريف كرده است (اتکینسون و همکاران،2009،ترجمه براهني و همكاران، 1385).

راجرز آن را يك خويشتن سازمان يافته دايمي مي داند كه محور تمام تجربه هاي وجودي انسانهاست. آلپورت شخصيت را مجموعه اي از عوامل دروني مي داند كه تمام فعاليتهاي فردي را جهت مي دهد. واتسون آنرا مجموعه اي سازمان يافته از عادات مي پندارند. جورج كلي شخصيت را معادل روش خاص هر فرد در جستجو براي تفسير معناي زندگي مي داند. مدي شخصيت را اينگونه تعريف كرده است: «شخصيت مجموعه اي ثابت از تمايلات و ويژگيهاي اطلاق مي شود كه تشابهات و تفاوتهاي رفتار روان شناختي (افكار، احساسات و اعمال) آدميان را تعيين مي كنند. اين تمايلات و ويژگيها در طول زمان تداوم دارند و به سادگي نمي توان آنها را نتيجة فشارهاي اجتماعي و زيست شناختي مقطعي دانست» (مدي، 1989 ).

تفاوت در تعريف شخصيت نتيجه اختلاف رويكرد نسبت به ماهيت انسان است. اين اختلاف رويكردي، موجب شد تا نظريه هاي مختلفي درباره شخصيت ظهور كنند. برخي از نظريه ها بارز انسان تأكيد دارند، بعضي يادگيري و عادت را منشاء رفتارهاي انساني مي دانند، جمعي ديگر معتقدند شخصيت در دروان كودكي رشد مي يابد و زندگي ميسانسالي فرد تابعي از دوران كودكي اوست. نظريات ديگر بر جنبه هاي شناختي، گشتالتي و انساني رفتار آدمي اهميت قائل شده اند. از جمله تنئوريهايي كه امروز در روان شناسي شخصيت جايگاه ويژه اي دارد، تئوري صفات است. براساس اين تئوري شخصيت و رفتار نتيجه مجموعه اي از صفات مختلف است كه با مطالعه آنها مي توان رفتار آدمي را تبين و پيش بيني كرد. از جمله صاحب نظران اين تئوري آلپورت، كتل و آيزنك را نام برد.

در اين ميان نظريه آيزنك بعلت سادگي بيشتر و پشتوانه هاي تجربي قوي تر، از اهميت خاصي برخوردار است و تاكنون بررسي هاي زيادي در مورد آن انجام شده است(مدی، 1989).

شخصيت از ديد آيزنك:

آيزنك از جمله روان شناسان معاصر است كه با انتقاد از روان كاوي تلاش كرده شخصيت را بطور تجربي مورد مطالعه قرار دهد و نظريه اي در اين حيطه ارائه كند.

وي براي تحليل داده ها از روش تحليل عوامل استفاده كرده است. اين روش را اسپيرمن روان شناس و آماردان معروف وارد روان شناسي كرد. اين دانشمند اولين كسي بود كه دو عامل هيجان پذيري- روان رنجوري (كه خود آنرا با علامت W مشخص مي كرد) و درونگرايي-برونگرايي (را كه با علامت اختصاري C معرفي كرد) با روش تحليل عوامل مرتبه دوم بدست آورد (آيزنك، 1981)، آيزنك پس از يك سري مطالعه با روش تحليل عوامل به نظريه اي سه بعدي دربارة ساختار شخصيت رسيده است.

ساختار و اندازه گيري شخصيت

از نظر آيزنك شخصيت هر فرد گرايشهاي ديرپاي سرشت او و آن واقعيت بنيادين است كه زمينه ساز تفاوتهاي فردي در رفتار محسوب مي شود (اتکینسون و همکاران،2009،ترجمه براهنی و همکاران،1385) او براساس مطالعات روان شناسختي و فلسفي دريافت كه توصيفات مشابهي از انواع شخصيتهاي خاص انساني پديد آمده و اين توصيفها در طول تاريخ حفظ شده اند (آيزنك، 1981) از زمان فلاسفه يونان تا روان پزشكي قرن بيستم تمايل به طبقه بندي افراد وجود داشته و دارد. يونانيان از چهار طبقه استفاده كرده اند:

سوداوي، صفراوي، دموي و بلغمي. اينها طبقاتي هستند كه افراد را در آنها جاي مي دادند. اما يك شخص را نمي توان با يكي از اين طبقات توصيف كرد. (هامپسون، 1985).

روش ديگر براي فهم تفاوتهاي فردي، استفاده از بعد است. مفهوم بعد از اين نظر از مفهوم تيپ متفاوت است كه افراد را به هر صورت مي توان در يك بعد قرار داد اما تعلق يك فرد يه تيپ خاصي مسئله همه يا هيچ است، يعني در تيپ ها حالت مركبي وجود ندارد (آيزنك، 1981) .آيزنگ از تئوري كرچمر درباره پسيكوزها بهره گرفته است. براساس آن تئوري فرض شده افراد بهنجار و نابهنجار را مي توان تنها در يك بعد يا پيوستار پسيكوزي در دامنه اي از اسيكزوفرني تا افسردگي-شيدايي درجه بندي كرد. بيماران مبتلا به اسكيزوفرني و افسردگي- شيدايي در دو سر طيف وافراد بهنجار در وسط آن قرار مي گيرند(هامپسون، 1985).

آيزنک از تئوري يونگ درباره شخصيت نيز تأثير پذيرفته است. يونگ معتقد بود كه افراد يا تمايل به بورنگرايي دارند يعني جهت انرژي غريزي يا ليبيدوي شخص (كه صرفاً جنسي نيست) به سمت بيروت است و يا تمايل به درونگرايي دارند، يعني جهت انري غريزي آنها به سمت دنياي دروني ذهني است (آيزنك، 1981 ). يونگ اين مفهوم را براي تبيين اختلالات رواني نيز بكار برده، معتقد بود افراد مستعد علائم علائم نوروتيكي هيستري، برونگرا، و افراد مستعد اختلالا اضطرابي، درونگرا هستند.آيزنگ معتقد است كه يونگ در گسترش مفاهيم برونگرايي و درونگرايي سهمي نداشته و درباره او مي گويد: «هر آنچه در نظرش تازه است درست نيست و هرآنچه درست است تازه نيست» (اتکینسون و همکاران،2009،ترجمه براهنی و همکاران،1385).

نظر آيزنك درباره شخصيت طوري طرح شده تا همه اين ديدگاهها را دربر گيرد. او ديدگاه چند بعدي را كه در تضاد با رويكرد تيپ شناسي است پذيرفته است. ابتدا آيزنك (1981) تصور مي كرد فقط دو بعد براي توصيف شخصيت آدمي كافي است؛ درونگرايي-برونگرايي و نوروزگرايي- ثبات بعداً  او بعد سومي بنام پسیكوزگرايي را نيز اضافه كرده است.

دو بعد درونگرايي-برونگرايي و نوروزگرايي- ثبات چهار طبقه تشكيل مي دهند كه قابل انطابق با تيپ هاي يوناني هستند. صفراويها و دمويها داراي سلسله ويژگيهاي مشتركي هستند كه بايد بنا به اصطلاحات امروزي آنها را برونگرا ناميد، حال آنكه سوداويها و بلغمي ها به درونگرايي شبيه ترند. بعد كرچمر كه بوسيله آيزنك استفاده شده مشابه بعد درونگرايي و برونگرايي است. دو تعبير نوروزها از يونگ يعني اضطراب و هيستري مشابه درونگرايي نوروتيك و برونگرايي نوروتيك، يا تيپ هاي يوناني سوداوي و صفراوي است (هامپسون، 1985).

پرورش خود برای تکامل روانی فرد و اثر مثبت برروی زندگی اش تاثیر فراوان دارد.برای پرورش شخصیت نخستین گام «خود»است و هیچ کس بهتر از خود فرد نمی تواند مسئول تعالی خویشتن باشد.از این رو ثبات شخصیت یک مزیت است و شخص باید زمانی را برای پرداختن به خویشتن و احتراز از دمدمی مزاجی صرف کند،هر شخصی که علا قه مند به پرورش شخصیت است باید خود را با کسب مهارت ها و دانش روز هماهنگ کند،بهتر است فرد تجربیا ت گذشته را جمع آوری کند و از آن ها درس عبرت بگیرد.یکی دیگر از عوامل موثر«خوش بین بودن»است.خوش بینی و با نگاه مثبت دیدن به زندگی،کار، فعالیت دلگرمی می‌بخشد (هامپسون، 1985).

«هدفمند بودن» عنصر دیگری است که در پرورش شخصیت و رهایی از بی ثباتی مفید است زمانیکه فرد با هدف روشن زندگی کند،مسیر زندگی خود را می داند و هدف برای زندگی راه تعیین می‌کند.

آیزنک معتقد است که این ابعاد به صورت فطری در افراد وجود دارند و معمولاً افراد به 4 گروه تقسیم می شوند :

  1. برونگرای بی ثبات
  2. برونگرای باثبات
  3. درونگرای بی ثبات
  4. درونگرای باثبات

البته لازم به ذکر است که به عقیده آیزنک این ابعاد مطلق نیستند و آزمون ویژگیهای مسلط فرد را آشکارا نشان نمی دهد وگرنه همه افراد به میزانی که برونگرا نیستند، درونگرا هستند و می کوشد مبنای فیزیولوژیک به این ابعاد ، مخصوصاً به برونگرایی – درونگرایی بدهد. وی اساس کار خود را ترکیبی از سنخهای شخصیتی بقراط ، کارهای پاولوف، یونگ، کرچمر، مکتب رفتارگرایی ، تحلیل های آماری و کاربرد قوانین فیزیولوژی و زیست شناسی برای توجیه و تبیین شخصیت انسان قرار می دهد که رفتار برونگرایان معلول پتانسیل های قوی بازداری و پتانسیلهای قوی تحریک است.آیزنک توازن و تعادل میان تحریک و بازدارندگی را از کارکردهای سرشتی شخصیت می داند و آنرا همانند جنبه های ارثی می شمارد. این بخش سرشتی با محیط در تعامل بوده و از طریق فرایندهای تجربی شکل می گیرد. آیزنک برونگرایی ، اجتماعی بودن ، برتری طلبی فعالیت و صفات دیگری از این قبیل را سنخهای پدیدار نامیده و رابطه میان جنبه های ارثی را با معادله زیر نشان داده است :

 

این ابعاد بیانگر آن است که جنبه های توصیفی شخصیت ، حاصل آثار متقابل محیط و خطرات آدمی بر یکدیگر است (پوز، 2007).

میزان N (باثبات و بی ثبات)

نمره زیاد در میزان بی ثبات و هیجان پذیری ، معرف گرایش به حالت های روان نژندی و پاسخهای هیجانی است ، تزلزل و عدم تعادل عاطفی ، احتمال واکنش پرخاشگرانه ، شکایت از دردهای جسمانی متعدد و اضطراب ، وسواس ، خود کم بینی ، فقدان استقلال ، فقدان نشاط و احساس گناه در این افراد دیده می شود. اما نمره کم ، برعکس معرف ثبات ، استحکام رفتاری و تعادل عاطفی، حالت های سرزندگی ، آرامش و احتمال ضعیف رفتار پرخاشگرانه در آزمودنی است.

 میزان E ( درونگرایی – برونگرایی)

عوامل شخصیتی همچون درون گرایی_برون گرایی،باثباتی _بی ثباتی،(روان رنجورخویی)،میتوانند به عنوان مولفه های شخصیت ،براضطراب واضطراب امتحان ومکانیزمهای سازشی در مواجه با منابع تنش زا واضطراب آوراثر گذارند.برون­گراها، البته جامعه­گرا بوده اما توانایی اجتماعی فقط یکی از صفاتی است که حیطه برون­گرایی دارای آن است. علاوه برآن دوست داشتن مردم، ترجیح گروه­های بزرگ و گردهمایی­ها، با جرأت بودن، فعال بودن و پرحرف بودن نیز از صفات برون­گراهاست. آن­ها برانگیختگی جنسی و نیز تحریک را دوست دارند. متمایل هستند که بشاش باشند. همچنین سرخوش با انرژی و خوش بین نیز هستند. مقیاس­های حیطه E به طور قوی با علاقه به ریسک­های بزرگ در مشاغل همیشه است (پوز، 2007).

هر قدر که نشان دادن مشخصات برون­گراها، آسان است به همان اندازه نشان دادن ویژگی­های درون­گراها مشکل است. در برخی از توصیف­ها، درون­گرایی باید به منزله فقدان برون­گرایی در نظر گرفته شود تا به عنوان ضد برون­گرایی، از این­رو افراد درون­گرا، خوددارترند تا غیر دوستانه، مستقلند تا پیرو، یکنواخت و متعادل­اند تا تنبل و دیرجنب. وقتی منظور این است، افراد ترجیح می­دهند تنها باشند، شاید گفته شود که این  افراد کمرو هستند. افراد درون­گرا لزوماً از اضطراب­های اجتماعی رنج نمی­برند. اگر چه این افراد روحیه بسیار شاد برون­گراها را ندارند ولی آدم­های غیر خوشحال یا بدبینی نیستند.خصوصیات گفته شده شاید در مواردی عجیب یا بعید به نظر می­رسند، اما آن­ها به کمک تحقیقات متعددی برآورده شده­اند و موجب پیشرفت­های مفهومی در مدل پنج عاملی گردیده­اند(پوز، 2007).

این تحقیقات موجب شکسته شدن کلیشه­های ذهنی که صفات متقابلی چون شاد، ناشاد/ دوستانه، خصمانه، معاشر/کم رو را به هم متصل می­کنند، گردیده و اطلاعات جدیدی را در مورد شخصیت به وجود آورده است.نمره زیاد در این میزان ، معرف اجتماعی بودن ، تحریک پذیری ، فعال بودن ، شوخ طبعی ، سرعت عمل ، حراف بودن ، دارای قدرت بیان ، حاضر جوابی ، خوشبینی ، بی مسئولیتی و عدم تعقل آزمودنی است. این افراد دارای بازداریهای کمتری بوده و نمی توانند احساسات و عواطف خویش را در کنترل و ضبط خود داشته باشند. اما نمره کم در این میزان ، معرف وجود حالتهایی از قبیل ساکت بودن ، گوشه گیری ، مردم گریزی و درونگرایی است. این قبیل افراد معمولاً دوستدار مطالعه بوده ، احساسات و عواطف خود را در کنترل خویش دارند و کمتر می توان در این افراد رفتارهای تهاجمی دید ، زیرا که برای ارزشهای اجتماعی اهمیت فراوانی قایل هستند (پوز،2007).

.

. Allport

. Waren

. Sheldon

. Hilgard

. Schultz & Schultz

. Ross

– Rogers

– Allport

– Waston

– George kelly

– Maddy

. Cattele

. Eysenk

. Sperman

. Melancholic

. holeric

. sanguine

. Phegmatic

  1. Hapson

– Dimension

– kretschmer

– Yung

– Exteravert

– introvert

– Neuroticism

– psychoticism

– اصطلاح بازداری در اینجا به معنای پاولفی ، یعنی عصبی – فیزیولوژیک به کار رفته است و در نتیجه به معنای بازداری کرتکسی است که به عدم بازداری در سطح رفتار وابسته است.

. Phenotype

.pozae